آمیتیس بانوآمیتیس بانو، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 1 روز سن داره

آمیتیس گل سرخ مامان و بابا

176.انقدر بی حوصله ام که فرمایش همه متینه... :|

حوصله ندارم اصلا! نمیدونم چم شده:( حوصله ی خودمم ندارم چه برسه به دیگران:( این چند وقته فشار روم زیاد بوده ... اطرافیان هم مثل اینکه زبونشون عوض شده! هر چی بهشون یه چیزی میگم یه کار دیگه میکنن نمیشه یه مدت فکر کنین من مردم و دست از سرم بردارین؟! بخدا خسته م ...
3 تير 1392

177.خونه ی دایی هادی

امروز تصمیم گرفتم برم خونه ی دایی هادی ... بالاخره من که در حالت عادی عین 7 روز رو اونجا بودم این بار اصلا نتونستم برم ... حواشی این مدت هم خیلی اذیتم کرده حتی بیشتر از اصل موضوع ... احساس میکنم برای هیچ کس هیچ اهمیتی ندارم:( حس زیادی بودن دارم:| دیشب که اومدیم خونه دیدم مامانبزرگه زنگ زده که مامانت خونه نیست من میخوام برم دیدنش!!!!  خوب خانم محترم ! ایشون صاحب عزا هستن و خونه ی برادرشونن! میخواستین تشریف بیارین مسجد برای همین گرفته بودن!!! گفتم دیگه گله نمیکنم چون فایده نداره! زیاد اهل گله نیستم ولی این خانواده ی واتو واتو بدفرم کفرمو درمیارن ... تازه من گله نمیکنم از اونور اونا بیشتر شاکی میشن!!! خلاصه گفتم میرم دنبالش و میبرمش کر...
3 تير 1392

175.سپهرک:)

دیروز ختم دایی بود مسجد روبروی بیمارستان الغدیر:( مرتضی هم اومد و واسه همین دیر رسیدیم ... ولی بهرحال رسیدیم! مامان باز رفت کرج ... امروز خونه بود و میگفت تنهایی انقدر اذیت شدم و گریه کردم که نگو ... دور هم باشیم بهتره:( همون دیروز خاله لیلا زنگ زد که امروز بریم خونه شون ... خلاصه صبح که یعنی ظهر ما رفتیم اونجا و تا شب که بابا و عمو اومدن اونجا بودیم:دی شما دو تا فینگیلی هم بسیااااااااااااار آتیش سوزوندین ... خیلی بانمک بود تو یه چیزی میخوردی و مینداختی زمین سپهر میرفت برمیداشت میخورد و بالعکس:دی انقدررررررررررررر دنبال هم دویدین که من دیگه حالم داشت بهم میخورد:دی ایشالا لااقل امشب جفتتون بهتر بخوابین:*  راستی شلوارت سر زانوش سوراخ ...
2 تير 1392

174.امروز ما!

دیروز مامانبزرگه زنگ زد و گفت امروز بیاین اینجا ... صبح هم مرضی زنگ زد! من برنداشتم ... پیش خودش چه فکری میکنه نمیدونم! واقعا حرفامو شوخی گرفته!!! رفتیم برادر دومی بابات هم اونجا بود ... عصری همه مون توووووووپ خوابیدیم ... حتی من که بعدازظهرها خوابم نمیبره ... از بس خسته بودم:)  راستی دیروز پدرمو درآوردی:دی اون وسط مجلس آواززززززززززززز میخوندی و جیغ میزدی و دست میزدی و میرقصیدی! خلاصه که مجبور شدم بدمت به بابا مرتضی چون زنونه رو بهم ریختی:دی خلاصه عصری تلفن زنگ زد و عمه ت بود ... شستم خبردار شد که مامانبزرگه خبرش کرده:دی منم بلند شدم و تندی آماده شدم که بریم ... مامانش گفت بشینین مرضی میخواد بخاطر شما بیاد ... گفت مرضی بخاطر ما بای...
31 خرداد 1392

173.آنیتا

عشق عمه تولدت مبارک:* 6 سالت تموم شد گل عمه :* ایشالا 120 سالگیت:) پ.ن : اون روز که خونتون بودیم ازت پرسیدم کادو برات چی بگیرم؟ گفتی انگری برد زرد:) پدرمون دراومد برات پیداش کردیم:) مامانی ازت پرسیده بود چی میخوای؟ گفته بودی هرچی بگیرین ... بعد دم در افشین گفته بود پس بیاین دیگه 5شنبه تولد آنیتا ... و تو برگشته بودی گفته بودی بیزحمت کادو هم برام بیارین:*
31 خرداد 1392

172.دلتنگی:(

خوابیدی بدون لالایی و قصه بگیر اسوده بخواب بی درد و غصه دیگه کابوس زمستون نمی بینی توی خواب گلای حسرت نمی چینی دیگه خورشید چهرتو نمی سوزونه جای سیلی های باد روش نمی مونه دیگه بیدار نمیشی با نگرونی یا با تردید که بری یا که بمونی رفتی و آدمکا رو جا گذاشتی قانون جنگل و زیر پا گذاشتی اینجا قهرن سینه ها با مهربونی تو تو جنگل نمی تونستی بمونی دلتو بردی با خود به جای دیگه اونجا که خدا برات لالایی میگه میدونم میبینمت یه روز دوباره توی دنیایی که آدمک نداره   میدونم میبینمت یه روز دوباره توی دنیایی که آدمک نداره   مامانجون برات مهمون اومد:( همون طبقه بالای خونه ت...
31 خرداد 1392

170.آمیتیس غرغرو!

واااااااااای امروز رسما دیوونه شدم:( انقدرررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررر غر زدی که دلم میخواست سرمو بکوبم به دیوار:( پس فردا تولد آنیتا ئه و فردا مهمونی داریم ... مامان هنوز کادو نخریده بود و گفت بیا با هم بخریم:دی منم که یه چیز میخرم برای آنیتا در آخر میشد برای آمیتیس:دی خرید رو گذاشتم به عهده ی مامان ... گفتیم بریم الماس خرید کنیم ... رفتیم و چیزی که خوشمون بیاد و بدرد اون بخوره نیافتیم ... رفتیم ناهار و چون استامینوفنت رو یادم رفته بود بیارم رفتم از داروخونه بگیرم که فقط ایرانی داشت ... میخواستم بهش بدم یه ذره چشیدم عیییین زهرمار ... دادم به بچه و هر چی از صبح خورده بود بالا آورد طفلی:( من بچه بودم دو تا شربت داشتم که بهشون...
29 خرداد 1392

169.جام جهانی

دیروز برای 4امین بار رفتیم جام جهانی:) هوراااااااااااااااااا البته من فوتبال دوست نیستم ولی برای این یکی خوشحال شدم ... البته رفتیم خیابون گردی دیدم اعصابم اصلا نمیکشه:( یعنی پیر شدم؟؟؟! حوصله ی تو ترافیک بودن رو نداشتم! از اقدسیه رفتیم تا سر فرمانیه و برگشتیم خونه! همین!!! ولی تقریبا 1.5 ساعت شد! 
29 خرداد 1392